تبليغاتX
عرفان و طریقت
سلام...

۱. مردم بهم تنه می زنند..می گذرند و زیر لب فحش می دهند...تو می بینی..می گذری..

می گریی...

۲. هرکس می تواند سوءاستفاده هایش را زا تو بکند..فارغ از هرچه هست و نیست....

۳.جواب خطاهای دیگران با توست..چرایش را نپرس.....

۴.هزار تصمیم گرفته و ناگرفته..روی هم تلنبار می شود..شاید یک روز....

۵.من....

می خواستم تمام این ۲۰ روز را جوری مرور کنم..نشد و نمی شود..

از المپیک حیوانات( حیوانیم واگرنه با این همه ادعا ی انسانیت و همبستگی و اتحاد ... راس ساعت شروع المپیک جنگ را نمی آغازیدیم!و اگرنه با این همه ادعای دموکراسی و احترام مسلمانی! به خودمون با حرف ها صدتا یک غاز راجع به قهرمانی زنان و....خنجر از رو نمی زدیم....) که بگذریم..جنگ می ماند و کشتار و نکبت و بدبختی...بی برقی...بی پولی و ترافیک و بی رحمی....به علاوه ی گرما!

نمی دونم...اما فکر می کنم خیلی خطا کردم...شاید کم کم باید اخراج بشم! داور بازی ناجوانمردانه ی دنیا کی می خواد سوت بزنه نمی دونم!

دوستی می گفت این رنجت مثبته...نتیجه داره...شاید بگذارم کور سوی امید بمونه ...تا...

پانوشت بی ربط یا با ربط :

دوستان گران قدر و عزیز اجالتا بنده را مرده بپندارید..که حس و حال هیچ چیز و هیچ کسی نیست.خیلی خیلی داغونم...بدون هیچ دلیل خاصی!

یاحق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

گاهی عمیقا احساس می کنم کاش کسی بود تا می گفتم...

تمام نا تمام من با تو تمام می شود...

                            شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود...

یاحق

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

می خواست ..اما نمی توانست .. توانست اما نمی خواست...خواست ..توانست..نشد...هر لحظه هر ثانیه .. .

هزار بار..این بود ....

تمام زندگی! 

 

تمام روز در آینه گریه می کردم....

تنم به پیله ی تنهایی ام نمی گنجید...

یاحق

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

بوی تعفن آدم ها جهان را به کثافت کشید...

هرروز بد تر از دیروز....

ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم

                               این قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم

یاحق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام

دیروز ..امروز..هرروز...دنبال یک حس ناب می گردم ..که نیست ..حالا من چه مرگمه ..خودمم نمی دونم...

یاحق

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

هیچ روزی شبیه هیچ روز دیگر نیست..هیچ کسی شبیه هیچ کس دیگر نیست .. فقط می ماند تنهایی...که هست و می ماند و تکرار می شود ..هیچ روزی بدتر از روز دیگر نیست تنها ..بدترین ها می ماند ...دیگر نمی خواهم به بلاهت ادامه بدهم ..بنویسم که روزگارم بد نیست..دوستت دارم یا داشتم ..کی کجا یا چه کسی من بودم ....یا نه ؟یادم می رود تکرار نمی شود ..مرگ می رسد در را می بندد هرروز یا هر یک روز در میان یا هیچ کدام ..من گم می شدم و پیدا می شدم و ..حرف های تکراری و غیر تکراری...جام های بی اخلاقی ..سایت های بی عفت..نگاه می کنی که چه بشود ..های با توام! هرمنوتیک می دانی ..به من چه ..گور پدرت که درس می خوانی ..آخرش هم حمال می شوی ..می دانم......فلسفه بافی هم حدی دارد خانم!مریض بوده ای که باش ..چرا به استاد التماس نمی کنی..چرا مقاله ات را تحویل نمی دهی؟..چرا میروی؟چرا می آیی؟چرا زنده ای؟..دنبال من التماس کن چون من به تو نیاز دارم و نه تو به من ...بیا بیا ....التماس کنم ..شاید اجازه بدهم از بیمارستان بروی ...قبرستان.....پرسپولیس قهرمان ...وای از استقلال و من و تو هرروز این همه ننگ که چرا به دنیا آمدی دخترک!هرروز بیا دانشکده ..هرروز می توانم طرح و ایده ی تازه ای از تو بدزدم ..اینجا که...می دانم ..هیچی نمی شوی...هیچی ..حالا هی بشین ...بگو و بباف..

آخرش که چه؟!

پا نوشت بی ربط یا تاریخ گذشته :

در هفته مقام معلم و استاد... خواهش می کنم  جام تحقیر را تقدیم گرو ه ز بان  و ا دبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد کنید که انصافا حق  تمام استاد هایش را خورده اند!

یاحق

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

دست ها می سایم...

تا...

دری بگشایم.....

یاحق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

ای دوست بر جنازه ی دشمن چو بگذری

                                             خنده مکن که بر تو همین ماجرا رود

تهوع شدید دارم.از همه کس و همه چیز....

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

نسبت ما به خدایان شبیه نسبت مگسان به پسران بازیگوش است...آن ها ما را برای تفریح خودشان می کشند.

                                                                                شاه لیر

یاحق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط آمنه  | 

سلام...

عید یعنی..۳۶۵..روز دیگر از عمرم گذشت..عید یعنی به قول یکی از استاد ها : بارها آزموده ام تو را ..ای سال نو نیا ..که مرا پیر می کنی....یعنی..ماشین های با کلاس رو توی شهرک های شمال بهم نشون دادن  ..پز دادن ...موهای های لایت شده ...موهای میکروبی..شلوارهای تنگ..دیده بوسی های دروغی..عید یعنی..کلی کار های انجام نشده ..عید یعنی...تنهایی لب دریا ...نگاه های پرت ..بنز سی کلاس کوپه و گشت زدن های ممتد ..بچه ها ... عید یعنی ..دروغ ...بیشتر و بیشتر ..عیدیعنی ..من تنهام .. عید یعنی ..هنوز دنیا زشت تر می شود .. حتی در بهار..عید یعنی .. من لب دریا کتاب بخونم آدم ها عین مریخی ها نگاهم بکنند ..عین عقب مونده ها..و عید یعنی ..هروز من قدم هایم را بر خاک سست تری می گذارم...به امید ..نسل پوسیده ..بیچاره ما که..دل نمی بندیم...یا  می بندیم..عید یعنی..امروز همون... .دیروزه  شاید هم بدتر....و من سرشار می شوم از دغدغه های تازه که..چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت .. تا بیشتر ایمان بیاورم که ..

من درد مشترکم مرا فریاد کن ..

اما هیچ کس نیست!

پا نوشت  :نمی خوام بقیه را به خاطر شادی های کوچکشان که از مو ناخن گرفته تا مخ زدن و چرخ زدن و زیر و رو کردن شهرک هاست ..شماتت کنم ..شاید هم نشانه ی عقده ای بودن خودم است از ناتوانی در انجام این اعمال!

یاحق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط آمنه  |